X
تبلیغات
داستان عاشقانه - رمان عاشقانه

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه - جملات عاشقانه - عکس های عاشقانه - اس ام اس عاشقانه - رمان عاشقانه

فصل هشتم و اخر

این جسم من بود که اینجا تو این کوچه پس کوچه های تنگ قدم میزد.روحم یه جای دیگه،یه جای قشنگ

یه جایی که گل های یاس پر بود.انگاری خیلی وقته یه ماسک از جنس خوبی وخوشی رو صورتم زده بودم.

هیچوقت نخواستم کسی دلش برام بسوزه.شاید دلیلش همین باشه.شایدم از غرور بیش از حدمه!.

دوباره ودوباره به حرفای نوید فکر کردم


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل هشتم
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:33 ] [ MILAD ]

[ ]

فصل هفتم


تو حرفش پریدم وگفتم:تو خجالت نمی کشی بچه پرروو!!!2 ساله که همو ندیدیم به جای اینکه بگی خواهر گلم ،عسلکم و...

(همینجوری که به قول خودم فک میزدم و مثلا میخواستم درس ادب بهش بدم آقا هم داشت ریز می خندید)بیشعوره دیگه!!باید بهش بی توجه ای کنم تا آدم بشه.....

از خنده هاش حرصم در آومد.با حرص گفتم:هوووووووی چته تو؟؟؟


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل هفتم
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:31 ] [ MILAD ]

[ ]

فصل ششم


یاقمربنی هاشم!!!

به خودم اومدم ودیدم که وسط اون همه بچه خودمو گم کردم...ماشالله یکی دوتا نبودن که...

روسرو کلم سوارشده بودن...کم مونده بود خودمم بخورن!!!شیرینی ها که تموم شد ...به همشون که نرسید...

بعضی هاشون که شروع کردن به گریه کرده...آخ طفلکی ها بهشون نرسیده بود.آخه حق داشتن ....من اگه جاشون بودم که کلی بازی در میاوردم.


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل ششم
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:30 ] [ MILAD ]

[ ]

فصل پنجم


منو دخترا مثل دختر بچه هایی که مامان بزرگشون داره قصه میگه واونا دستاشون رو زیر چونشون میزنن وخیلی

 بادقت گوش میدن. دستامونو زیرچونمون زده بودیم وبادقت گوش میدادیم. .

گفتم:باشه دیگه....داشتیم سارینا خانوم؟؟؟

سارینا گفت:نه دیگه!!فکرشماها هم کردم .دیروز سر راه براتون سه تا دبه گرفتم...

سرکه هم که دیگه خودتون بگیرید....ترشیتون میندازم!!!


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل پنجم
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:29 ] [ MILAD ]

[ ]

فصل چهارم



هوس کرده بودم تو پذیرایی بخوابم.بالشت پتو رو زدم زیر بغل وپرت کردم رو زمین که یهو در باز شد.

هر سه تاشون مثل عجل معلق اومدن .بچه ها مثل اینکه کیفشون کوک بود.یکی


گفت:سلوووووم جیگلم

اون یکی گفت :سلاااااام خوشگله.....نخود هر آش هم که صدرصد باید سحر باشه

گفت:علیک!.....خدا شانس بده


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل چهارم
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:27 ] [ MILAD ]

[ ]

فصل سوم


یه 10 دیقه ای روهمون نیمکت نشستیم بعد بلند شدیم تابریم خونه...

حدیث رفت خونشون بایه تاکسی.البته گاهی اوقات باماشین باباش این مسیر رو میره ومیاد.اونم

باکلی منت کشی.آخه باباش میگه دختر وچ به ماشین ورانندگی.اون موقه هایی هم که میاد منت

مامانش رو میکشه.یکی دوبارم یواشکی ماشین رو برداشته واومده....


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل سوم
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:26 ] [ MILAD ]

[ ]

 فصل2


اووف... بلاخره کلاسش تموم شد.بچه ها اصن بااین استاده حال نمی کنم.آخه این چیه؟؟؟تهفه!.

مثل استاد سعادت همون مجید جون خودم نیست که آدم دلش بخواد بپره ماچش کنه!!

افسانه:به به!!چشمم روشن....مجید جون؟ماچ؟خوبه دیگه....تو دیگه کی هستی.نوبره والا!!!

حدیث:بابا این کلا چرت میگه..اگه نتونه 5 دیقه حرف بزنه تا 5 روز رو ویبره میره و حرص میخوره تو بزار تو حال خودش باشه!


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل دوم
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:24 ] [ MILAD ]

[ ]

فصل اول

 

وای خدا بگم چی کارت نکنه سارینا!!!منو گرفتی به حرف.....

منم که از حرف نصفه نیمه بدم میاد صبرکردم تا حرفت تموم بشه.

وای خدانفسم بند اومدکه اینقد دوییدم.بی صاحاب هرچی هم که میرم نمی رسم که ..


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان نفس فصل اول
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:22 ] [ MILAD ]

[ ]

http://s1.picofile.com/file/7901332040/dfgh.jpg


خاله اینا به جای دو روز یک هفته موندن و مقدمات


عروسی من و سهره رو فراهم کردن.قرار شد یه


 صیغه محرمیت خونوادگی بینمون خونده بشه و


 عروسی بمونه اخر مرداد.


سهره هیچ حرفی نمی زد.حتی جواب بعله رو هم نداد و گفت :


 هرچی....


بقیه در ادامه مطلب..


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان دختر خاله فصل دوم
ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ] [ 16:0 ] [ MILAD ]

[ ]

http://s1.picofile.com/file/7901332040/dfgh.jpg



با خستگی پشت میزم نشسته بودم و درگیر پروژه جدید بودم.


اصلا حال خوشی نداشتم.دلتنگ بودم.دوماهی میشد ندیده


بودمش و این اذیتم می کرد.راست می گنا بسوزد



پدرعاشقی.حالا این ماجرای من بود.



دلم می خواست برم ببینمش اما هم کارای شرکت


زیاد بود و هم نمی دونستم با


بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: رمان عاشقانه, رمان زیبا, داستان عاشقانه, رمان دختر خاله فصل اول
ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ] [ 15:54 ] [ MILAD ]

[ ]

مجله اينترنتي دانستني ها ، عکس عاشقانه جديد ،